X
تبلیغات
فرشته کوچولو

[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 18:57 ] [ مامان آوین ] [ ]
چهارمین بهار

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 1393/01/10 ] [ 19:55 ] [ مامان آوین ] [ ]
نوروز93

 

 

 

 

برآمد باد صبح و بوي نوروز

به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاري خرمست اي گل کجايي

که بيني بلبلان را ناله و سوز

جهان بي ما بسي بودست و باشد

برادر جز نکونامي ميندوز

نکويي کن که دولت بيني از بخت

مبر فرمان بدگوي بدآموز

منه دل بر سراي عمر سعدي

که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز

دريغا عيش اگر مرگش نبودي


دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز

 

 

[ یکشنبه 1393/01/10 ] [ 16:0 ] [ مامان آوین ] [ ]
جلسه مهدکودک
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

جلسه ای با حضور خود بچه های مهد برای والدین گذاشته بودند تا از پیشرفت بچه ها باهامون صحبت کنند. اول برنامه مدیر مهد صحبت کرد وراجع به روش مونته سوری که در مهد برای آموزش بچه ها به کار می رود صحبت کرد وبعد بچه ها به صف وارد شدند یک جاجیم کوچیک برای هر بچه گذاشته بودند که اسم داشتند واین خیلی جالب بود که هر کدوم از بچه ها به خصوص آوین قشنگ اسم خودش پیدا کرد وروی اون نشست. از برنامه فیلمبرداری هم میشد .از هرکوم از بچه ها می خواستند که خودش معرفی کنه وبگه چند سالشه. رسید به آوین. خاله یاسی گفت خودتو معرفی کن. گفت: بسح الله رحمن رحیم.اسم من آوین تقی زاده مهربون. تمام جمعیت جلسه خندشون گرفت بعد هم ادامه داد سه سالمه و اسم مهد کودکم هم هادی هدی است . اعداد و اجسام بزرگ و کوچیک رو هم کامل بلد بود و به همه نشون داد. هر از چند گاهی هم برای من یواشکی دست تکون میداد. دختر قشنگ ومهربونم خیلی دوست دارم.

http://avin89.persiangig.com/20140213_205633.jpg
http://avin89.persiangig.com/20140222_001319.jpg
http://avin89.persiangig.com/20140222_001323.jpg
http://avin89.persiangig.com/DSC02355.JPG
http://avin89.persiangig.com/20140206_221945.jpg

[ جمعه 1392/12/09 ] [ 16:35 ] [ مامان آوین ] [ ]
برف

 

از زمان تولدش تا حالا برف ندیده بود وقتی که صبح از خواب بلند شد وبردمش در پنجره ودید داره برف میباره خیلی خوشحال شد سریع مجهز شدیم ورفتیم بیرون برف بازی وبعد هم رفت مهد کودک. ظهر که رفتم دنبالش پشت درب مهدکودک نوشته سلام مامان جون وباباجون ما امروز رفتیم پارک کنار مهدکودک برف بازی وآدم برفی درست کردیم ولی نگران نباشین لباس گرم وکلاه هم پوشیدیم خیلی خوش گذشت . تا نشست توی ماشین گفت مامان یه شعر جدید یاد گرفتم

برف اومده شبانه -روپشت بام خانه -سلام سلام سفیدی - امشب از راه رسیدی

 

[ یکشنبه 1392/10/29 ] [ 17:6 ] [ مامان آوین ] [ ]
شغل آینده

 

از در مهد کودک که اومدیم بیرون گفت: مامان میدونی من میخوام در آینده چکاره بشم میخوام آقای دکتر بشم بعد هم یه کارت بهم داد که عکسش رو چسبیده بودند بهش. عکس مادر ترزا- ماریا مونته سوری وهوشنگ مرادی کرمانی توی اون کارت بودند ظاهرا" خاله افسانه بهش گفته میخواهی وقتی بزرگ شدی چه شغلی داشه باشی عسل مامانی هم گفته میخوام آقای دکتر بشم  حالا اینکه چرا آقای دکتر نمی دونم

[ یکشنبه 1392/10/29 ] [ 16:41 ] [ مامان آوین ] [ ]
موهای کوتاه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

موهاش بلند شده بودند وهم موقع استحمام وهم موقع شونه زدن باهاش کلی معرکه داشتم ولی بابایی اجازه کوتاه کردن موهاشو نمی داد تا اینکه بردمش آرایشگاه تا فقط کمی آرایشگاه مرتبشون کنه ولی آرایشگر تا موهاشو دیدپیشنهاد داد اگر کوتاه بشه توی رشد مو وتقویتش بسیار موثره خلاصه قانع شدم تا کوتاه بشه خودش که اول ترسید ولی وقتی اول خوابودنش و موهاشو شستند خوشش اومد بعد هم مثل یه دختر گل نشست تا موهاشو کوتاه کنند وبعد هم براشینگ. خلاصه تمام مدت سعی کرد احساس ترس خودشو نشون نده چند روز پیش برق منطقه به علت تعمیرات ۶ ساعت قطع شد توی تاریکی هی با خودش زمزمه میکرد آوین نترسی فقط برق قطع شده الان درست میشه سعی میکنه به ترسش غلبه کنه واونو نشون نده وهمین باعث تعجب منه

[ جمعه 1392/09/08 ] [ 19:46 ] [ مامان آوین ] [ ]
ماموریت مشهد

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

بخاطر یک پرونده کاری قرار شد سه روز برم مشهد. اول تصمیم بر این بود آوین پیش بابا بمونه ولی به دلایلی مجبور به بردنش همراه خودم شدم آن هم با قطار همش تصور میکردم بی حوصله میشه منو حسابی اذیت میکنه ولی کاملا" بر عکس شد برای اولین بار بود سوار قطار میشد براش خیلی جالب بود خیلی راحت از بابا ناصر خداحافظی کرد وسوار شد در طول مسیر هم به علت اینکه دو نفر مسافر دیگه یه کم مسن بودند همش با وسایلش بازی میکرد ولی زمان برگشت دقیقا" برعکس بودند همگی  بچه داشتند قد خودش برای همین کوپه چه عرض کنم واگن تبدیل به کودکستان شده بود. در مدتی هم که در مشهد کار داشتم پیش مسئولین هتل بود یه روز که جلسه ام خیلی طول کشید و تا رسیدم هتل شد ساعت ۹ دیدم رفته پایین توی آشپزخانه هتل آشپز هم بهش یه ظرف داده بود وعسل من بدون هیچگونه آزار واذیت برای کسی نشسته بودو شام میخورد همه از اینکه تو دختر عزیزم خیلی سریع با همه ارتباط برقرار میکنی و اذیت نمیکردی در تعجب بودند وموقع برگشتن حسابی دلتنگت شده بودند کوچولوی دوست داشتنی من 

[ سه شنبه 1392/09/05 ] [ 16:24 ] [ مامان آوین ] [ ]
شکایتهای آوین

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ساعت کار مهدکودک تا ۲:۳۰ است که معمولا" من بین ساعت ۱:۳۰ تا ۲ میرم دنبالش ولی امروز به علت مشغله زیاد وقتی رسیدم مهدکودک یه مقدار دیر شده بود خاله هاش رفته بودند برای همین خیلی ناراحت شده بود وبهانه گیری وبهد هم گریه. تا منو دید اول پرید توی بغلم ولی بعد گفت مامان من امروز گریه کردم چون تو نیومدی دنبالم  وقتی سعی کردم علت رو براش توضیح بدم کاملا" بی فایده بود وقتی هم که رسیدیم خونه رفت توی اتاقش وشروع کرد با عروسکاش به حرف زدن که آره بچه ها من با مامان اهرم(قهرم) خلاصه با کلی ناز خریدن دوباره خانمی با مامانش دوست شده. گاهی اوقات هم کارهای بامزه ای انجام میده مثلا" خاله افسانش ازم پرسید ببخشید اسم شما چیه وقتی گفتم وازش علت رو پرسیدم گفت آخه آوین اسم شما وباباش و بلد نیست توضیح داد امروز روز خانواده بوده وما بهش گفتیم مامان وبابا رو نقاشی کن واسماشونو بگو ولی اون گفته یادم رفته فردا بهتون میگم خندم گرفت از اینکه از همین الان داره همه رو میزاره سر کار صداش کردم گفتم آوین اسم منو وبابا رو بلند بگو که کامل گفت خاله افسانش گفت این شیطون از صبح ما رو گذاشته بود سر کار

 

 

[ پنجشنبه 1392/08/09 ] [ 17:33 ] [ مامان آوین ] [ ]
سفر کیش

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یادمه اولین باری که بعد از به دنیا اومدن عروسکم رفتیم مسافرت با هواپیما وقتی بود که فقط ۶ ماه داشت .زمان پرواز به شدت اذیت شد ودر تمام مدت پرواز گریه کرد به حدی که خلبان جهت کمک به من وآروم کردن آوین به کمکم اومده بودند. دومین بار هم وقتی بود که رفتیم مکه اون موقع هم متاسفانه مریض بود وخواب و چیزی هم متوجه نشد اما این سریع وضعیت خیلی فرق میکرد از روزی که بهش گفتم آوین میخواییم بریم مسافرت با هواپیما به شدت خوشحال بود چون هواپیما رو خیلی دوست داره وبراش خیلی جالبه وقتی که اونو تو آسمون میبینه. موقع سوار شدن هم با کنجکاوی وهیجان کامل همه چیز خوب نگاه میکرد در طول پرواز هم خیلی دختر خوبی بود ولی فقط با سوالات مکرر روی اعصاب من وبابا بود اینکه مامان چرا ما نمی پریم اگر هواپیما توی هواست پس چرا ما اینجاییم؟ سفر خیلی خوبی بود بیشتر برای عروسکم چون تازه درک وشعور همه چیز رو پیدا رو کرده بود و سعی میکرد به همه چیز با دقت نگاه کنه و لذت ببره. یک ویژگی خاصی که داره که مطمئنا" به من نرفته نترس بودن در برخورد با حیوانات است در پارک دلفینهای کیش در قسمت مربوط به خزندگان یک نفر از اعضای پارک یک مار نسبتا" بزرگ را بر دوشش انداخته بود تا هرکس که میخواست با آن عکس بگیرد ما همان زمان در حال رد شدن از آن بودیم که یک دفعه آن مرد جلوی آوین رو گرفت وگفت تو میخوای عکس بگیری ؟ آوین هم که معمولا" به همه چیز جواب مثبت میدهد جلو رفت اول مانع شدم ولی کاملا" بی فایده بود از ترس خشکم زده بود ونمی تونستم حرف بزنم وقتی که مار و انداخت گردن آوین چون خیلی بزرگ بود گردنش خم شد که پسره گفت: آوین به من نگاه کن حالا بخند آوین بیچاره یه لبخند همراه با ترس از اون موجود زشت دور گردنش زد وعکاس هم یه عکس تاریخی ازش گرفت. اینکه وقتی سوار قایق بودیم ومرد ملوان با سرعت زیاد روی آب میرفت از هیجان جیغ میزد ومیخندید خلاصه بخاطر وجود عروسکم سفر خیلی خوبی رو تجربه کردیم 

 

 

[ دوشنبه 1392/07/15 ] [ 23:57 ] [ مامان آوین ] [ ]
تولد 3 سالگی نازنین دخترم

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

هر سال که بزرگتر میشی ومسائل دور واطرافت رو بیشتر درک میکنی کارهایت دیدنی تر میشن .از اول هفته منتظر بود تا براش جشن تولد بگیرم همش میگفت مامان تو میخوای برای من تولد مبارک بکیری؟ وقتی هم سوار ماشین میشدی تا چند روز قبل از تولد وچند روز بعد از تولد حتما" باید آهنگ تولد مبارک رو گوش میدادی .روز تولدت هم وقتی از خواب بیدار شدی دیدی که تمام خونه پر از بادکنک وشرشره است بی نهایت خوشحال شدی .بعد از اینکه ظهر رفتیم حمام عسل خانمرفت آرایشگاه وحسابی به خودش رسید واز آنجا رفتیم آتلیه عکس .چقدر باسال گذشته همه چیز فرق کرده بود پارسال اجازه نمی دادی ازت عکس بگیرن همش میخواستی بازی کنی ولی امسال هرچی عکاس میگفت دقیقا" گوش میکردی وفیگور میگرفتی درست مثل یک پرنسس. در جشن تولدت هم سعی کردی تا آخر مهمانی بیدار باشی وسرحال ولی چون مهمونا یه کم دیر اومدن آخر شب که البته ساعت یک شب بود دیگه عصبی شدی. عسل خانم هم میخواست تمام هدایا رو خودش باز کنه وهمه رو هم تست کنه مثلا" هر کی براش لباش آورده بود می بایست حتما" بپوشه که کلی باعث خنده همه شده بود آوین قشنگم تولدت مبارک. 

[ سه شنبه 1392/06/26 ] [ 22:4 ] [ مامان آوین ] [ ]
نقاشی چهره

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

ساعت ۹:۳۰ شب یه دفعه گفت مامان تورو خدا بریم پارک سرسره بازی وبعد  اینقدر تکرار کرد تا اینکه مارا وادار کرد تا آماده بشیم وبریم رفتیم به یک شهربازی تازه تاسیس که وسایلش همش برای بچه ها بود بماند که چقدر بازی کرد آخر دفعه هم وقتی که کارمون دیگه تموم شده بود وقصد رفتن به خونه رو داشتیم تازه چشماش یه چیز تازه ای رو دید وسریع اومد به طرف من وباباش گفت مامانی نگاه خانم داره روژ لب میزنه (خانمی داشت روی صورت دختر کوچولویی طراحی میکرد) خلاصه همین شد که عسل مامانی هم رفت زیر دست اون خانم کار طراحی حدود پانزده دقیقه طول کشید که در طول این مدت اون هیچی نگفت بر خلاف دفعات قبل که معمولا" حوصله اش سر میرفت ولی اینبار اینطوری نشد بر عکس خیلی هم خوشحال بود این مسئله بهتر شد وقتی که خودشو توی آینه دید خوشش اومده بود وفقط میخندید ومیگفت وای مامان نگا من پروانه شدم

[ یکشنبه 1392/04/30 ] [ 17:32 ] [ مامان آوین ] [ ]
آوین در آرایشگاه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

برای رفتن به یک جشن عروسی با عروسک خانم رفتیم آرایشگاه .از خوش شانسی مان خاله بهین یکی از دوستان خوبم که رابطه بسیار خوبی با اوین هم دارد همراهی مان کرد وهمین باعث شد که آوین حسابی سرگرم باشد به خصوص وقتی که خواستند موهاشو درست کنند خیلی آروم زیر دست آرایشگر نشست ووقتی موهاش درست شد وبعد هم با یک گل زیبا بسته شدند خودش اولین کسی بود که عکس العمل نشون داد با یک خنده بسیار بلند وخوب که گفت وای مامان منو ببین خیلی بامزه شده بودی وقتی وارد جشن شدیم مورد توجه همه قرار گرفته بودی همش پیش دوستات میرفتی ومیگفتی من امروز رفتم آرایشگاه ببین چقدر خوشگل شدم .خیلی هم مراقب بودی که موهات خراب نشن هر کس می خواست بغلت کنه میگفتی موهام خراب میشه واجازه نمی دادی عسل مامانی 

[ دوشنبه 1392/04/03 ] [ 13:45 ] [ مامان آوین ] [ ]
جشن مهدکودک

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ساعت ۶ عصر جشن مهد شروع میشد طبق اعلام مهد ساعت ۵:۳۰ آوین از در مهد رفت داخل ومن وبابایی از در پشتی وارد حیاط شدیم که همه مامان وباباها نشسته بودند اول برنامه هم مجری گفت اول گروه ۲و۳ ساله ها برنامه را اجرا می کنند بعد کلاس خاله مهتاب اومدند برای اجرای برنامه که آوین هم جزو اونا بود وقتی اومد بالا وهمه حضار دست زدند خیلی خوشش اومد وشروع کرد به دست زدن  ولی تا ما رو دید میخواست بیاد پیش ما که دیگه مشغول برنامه شد .عروسک مامان خیلی اجرای قشنگی داشتی هیچ وقت فکر نمی کردم به این قشنگی برنامه هات رو اجرا کنی وقتی موزیک شروع شد تو بلافاصله همراه دوستات شعر پروانه شایسته رو اجرا کردی بدون هیچ وقفه ای وبعد از اون هم بقیه اجراهات که همگی عالی بودن .اینو خاله مهتاب روز بعد بهم گفت که دختر قشنگم از همه بچه های کلاستون بهتر اجرا کردی.من وبابایی خیلی بهت افتخار می کنیم وخییییییییییییییییلی دوست داریم 

[ دوشنبه 1392/04/03 ] [ 13:28 ] [ مامان آوین ] [ ]
گردش بیرون از شهر

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

صبح  داشتم وسایلو برای پیک نیک خارج از شهر می بستم که بیدار شد وگفت مامان میخواهیم بریم مهد کودک و وقتی فهمید میخواهیم بریم گردش خیلی خوشحال شدودر تمام مدت پیک نیک حسابی بازی کرد وتوی رودخونه کوهپایه هم که بسیار آب سردی داشت  حسابی بازی کرد و راه رفت به حدی که پاهاش موقع خواب  درد گرفته بود. معمولا" وقتی میخوام ازش عکس بگیرم ومیگم آوین بخند دندوناشو میزاره روی هم وسعی میکنه فیگور بگیره ولی این حالت چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه چون میخواد بلافاصله عکسو ببینه این موش موشک من

[ پنجشنبه 1392/03/16 ] [ 18:9 ] [ مامان آوین ] [ ]
عینک

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

رفتم عینک سازی تا عینک جدیدم بگیرم که توی مغازه یه دفعه جلوی فروشنده گفت: مامان تو عینک جدید گرفتی من ندارم وشروع کرد به حرف زدن وای چقدر خوشگل شدی برای من هم بگیر تاخوشگل بشم مونده بودم باید چی بگم فروشنده که از دوستان بود فقط میخندید اینقدر از حرف زدنش خوشش اومد که گفت بیا عزیزم عینک تو هم اینجاست بعد هم یه عینک خوشگل با یه جعبه قشنگ داد به عروسک خانم همون لحظه اونو زد به چشاش وحاضر نبود که درش بیاره .هرکی توی خیابون میدیدش میگفت خانم کوچولو آفتاب بدیم خدمتتون. عسلم حالا دیگه عینک قبلی خودش داده به عروسکش وبهش میگه بیا عروسک من برات عینک خریدم بیا اونو بزن وباهم بریم پارک

  

[ جمعه 1392/03/10 ] [ 11:5 ] [ مامان آوین ] [ ]
سیاستهای آوین

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

مدت یکماه است که برای عزیز جون یک پرستار مهربون اومده به اسم خاتون .روز اول که با هم آشنا شدن زیاد استقبال نکرد سریع گریه شد وپرید توی بغل من وهرچه خاتون بیچاره قربون صدقه میرفت فایده ای نداشت تا اینکه چیزهایی رو که معمولا" من اجازه انجام دادن ویا خوردنشو بهش نمی دم رو بهش داد حالا شده دوست جون جونی واز همه جالب تر اینکه به طور خیلی جالب وارد خونه میشه میگه دایه خاتون سلامو و میره سمتش بالاخره تاثیر هرشب نگاه کردن فیلم حریم سلطان همین شد که خاتون پرستار شد دایه خاتون   عسل من معمولا" وقتی از مهد کودک میاد خیلی خسته است با بهانه گیری زیاد سریع گول زنکشو میخواد وبعد هم سریع خواب میره بعد هم که از خواب بیدار میشه باید حتما" شبکه پرشین تون روشن باشه تا خانون خانوما برنامه های مورد علاقشو ببینه گاهی اوقات هم که میشه خاله مهتاب ونقش اونو بازی میکنه وتمامی عروسکاشو میچینه  وبراشون کتاب داستان وشعر میخونه وبازی میکنه .یا میشه مامان عروسکشو اونو میبره حموم یا خواب میکنه وغذا میده.

 

[ پنجشنبه 1392/03/02 ] [ 18:5 ] [ مامان آوین ] [ ]
هفته معلم
 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

۱۲ اردیبهشت مامانی تصمیم گرفت برای خاله مهتاب وخاله زهره یک هدیه کوچیک بگیره .از آنجایی که تو همیشه در حال سوال پرسیدن وکنجکاوی هستی توی مغازه موقع خرید هی می پرسیدی مامان داری چه کار میکنی ووقتی در جواب از من میشنیدی که مامان داره برای خاله زهره وخاله مهتاب چون خاله های خوبی هستن کادو میخره خیلی خوشت میومد تا اینکه بالاخره خرید کردیم ورفتیم سمت مهد کودک .وای امان از تو فینگیلی من که میخواستی دو تا جعبه بزرگ کادویی رو خودت بگیری وبماند که دقیقا" نیم ساعت طول کشید تا تونستی متقاعد بشی که اونها سنگین هستن ونمی تونی اونها را بلند کنی وفقط به گرفتن گلها رضایت دادی .خلاصه وقتی رسیدیم به در مهد کودک وخاله مهتاب اومد در مهد تو مثل گلوله پریدی توی بغلش و اومدی جملتو کامل بگی زبونت نچرخید گل و گرفتی طرفشو وگفتی خاله مبارکت باشه . خاله مهتاب که خیلی از حرکت عجولانه تو هم خوشش اومده بود وهم خنده اش گرفته بود تو رو گرفت توی بغلشو بوسید. روز معلم مبارک  

[ جمعه 1392/02/20 ] [ 11:22 ] [ مامان آوین ] [ ]
مادر

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

مادرم ای بهتر از فصل بهار

مادرم روشن تر از هر چشمه سار

مادرم ای عطر ناب زندگی

مادرم ای شعله ی بخشندگی

مادرم ای حوری هفت آسمان

مادرم ای نام خوب و جاودان

مادرم ای حس خوب عاشقی

مادرم خوشتر ز عطر رازقی

مادرم ای مایه ی آرامشم

مادرم ای واژه ی آسایشم

مادرم ای جاودان در قلب من

مادرم ای صاحب این جسم و تن

مادرم می خواهمت تا فصل دور

مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من

مادرم تنها تویی آواز من

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 16:2 ] [ مامان آوین ] [ ]
سفر مشهد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

۱۱فروردین به اتفاق عزیز جون ودایی نیما وخاله ها رفتیم مشهد خیلی سفر خوبی بود وبه همگی مان خیلی خوش گذشت به خصوص به تو ولی مثل همیشه که باید توی هر سفری که میریم تو مریض بشی این بار هم همینطور شد به علت اینکه هوای مشهد خیلی سرد بود یه کم سرما خوردی ولی خوب مثل همیشه از کنجکاویهات هم که دست بر نمی داشتی توی حرم امام رضا وقتی که رسیدیم به ضریح با اینکه برات توضیح دادم که اینجا کجاست هی انگشتت به طرف عزیز جون میبردی ومیگفتی عزیز جون نگاه کن امام حسین نمی دونم چرا به جای امام رضا هی میگفتی امام حسین خلاصه روز ۱۳ فروردین هم رفتیم شاندیز وبعد هم حرکت کردیم به سمت کرمان. سال خوبی را شروع کردیم ولی متاسفانه بعد از سفر قلب عزیز جون دچار مشکل شد ومجبور شد عمل کنه برای همین ۲ هفته بسیار سخت وپر از استرس ونگرانی وپشت سر گذاشتیم توی این مدت بخاطر اینکه عزیز جون بیمارستان بستری بود وما مجبور بودیم تمام مدت پیشش باشیم من نمی تونستم زیاد با تو باشم در نتیجه همش این طرف واون طرف بودی ولی دختر قشنگم پیش هر کس که میرفتی با همه خوب بودی واصلا"بهانه گیری نمی کردی واین یکی از بهترین ویژگیهای مهد است که تونسته تو رو از وابستگی شدید به من در بیاره بعد از  عمل عزیز جون ۴۸ ساعت در آی سی یو بود وما فقط می تونستیم اونو از مانیتور پایین ببینیم .تو هم چون همیشه با ما بودی می یو مدی وعزیز جون میدیدی کارت این شده بود که تلویزیون به قول خودت روشن بشه وعزیز جون ببینی .حالا هم که خدا را شکر عزیز جون اومده خونه وما تقزیبا" هر روز میریم پیشش وتو هم با کنجکاوی زیاد میری زخمهای اونو نگاه میکنی ومیگی عزیز جون مریض شدی دارو خوردی؟ بیا ببینم تب داری ؟ آخی مادر جون مگه مراقب خودت نبودی ؟ میخوای با هم برین آمپول بزنیم ؟ وای خدا از دست تو که اینقدر شیرین  زبون شدی .دختر قشنگم خیلی دوست دارم

[ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 15:43 ] [ مامان آوین ] [ ]
هفت سین

 

 

[ جمعه 1392/01/09 ] [ 17:3 ] [ مامان آوین ] [ ]
سومین بهار

دختر قشنگم سومین نوروز رو در کنار تو عسلم جشن گرفتیم ولی امسال تفاوتی که با سالهای دیگه داشت این بود که تو در همه چیز به من کمک کردی به خصوص چیدن سفره هفت سین. تمام تخم مرغها رو با همدیگه با گواش و اکلیل رنگ کردیم وگذاشتیم سر سفره. توی خانه تکانی اتاقت هم خیلی کمک کردی وتمام وسایل گمشته ات رو هم پیدا کردیم . سال تحویل رو پیش عزیز جون ودایی وخاله ها بودیم که خیلی خوش گذشت. دور تو مملو شده بود از کادوهایی که بهت میدادن. به خصوص خاله نوشین که طبق معمول تو رو حسابس سوپرایز کرده بود و تو نمی دونستی کدومشون باز کنی همینطور خاله ونسیم ودایی نیما وعزیز جونت وآقا جونت ومامان جونیت وعمه هات دست همشون درد نکنه.

سال نو رو در کنار تو بزرگترین هدیه خداوند آغاز کردیم انشالله امسال هم سالی پر از سلامتی وبرکت وخوبی برای همه باشد

عسل مامانی در کنار سفره هفت سین مهد کودک

 

[ دوشنبه 1392/01/05 ] [ 12:49 ] [ مامان آوین ] [ ]
بهار 92

 

صدای پای بهار

برف و یخ آب شد
چشمه ‏ها شد روان

شد زمین رنگ‏رنگ
خنده زد آسمان

باز دنیای ما
شاد و پیروز شد

آمد ، آمد بهار
عید نوروز شد

پر شد از بوی گل
کوچه ‏ها ، خانه ‏ها

باز آغاز شد
رقص پروانه‏ ها

باز هم پهن شد
سفره هفت سین

سبز شد ، سرخ شد
هر کجای زمین

[ دوشنبه 1392/01/05 ] [ 12:34 ] [ مامان آوین ] [ ]
آسیب دیدگی در مهد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


روز چهارشنبه ساعت 1/5 ظهر طبق معمول همیشه رفتم دنبال آوین.همیشه وقتی در باز میشد  آوین می پرید توی بغلم ولی امروز اول خاله مهتابش اومد جلو ولی آوین اجازه حرف زدن به اون نداد وگفت مامان ستاره آخم کردوخاله مهتاب هم شروع کرد به توضیح دادن که آره آوین به طور اتفاقی نشسته روی پای یکی از بچه ها که از خودش کوچکتره اوهم ناخنش بلند بوده وروی صورتش وزیر پلکش وخراش داده بود خلاصه بعد هم معذرت خواهی کرد ملوسک مامان هر جا که میریم از خونه عزیز جون ومامانی جونیت گرفته تا پیش بابایی همش میگی نگاه  کنین ستاره منو اوخ کرده امیدوارم  هیچ وقت برات اتفاق بدی نیافته عسلم.
آوین در حال کنجکاوی در وسایل مامان
http://avin89.persiangig.com/DSC01783.JPG
این هم ترفند آوین برای اینکه من چیزی بهش نگم
http://avin89.persiangig.com/DSC01778.JPG

[ جمعه 1391/12/11 ] [ 18:58 ] [ مامان آوین ] [ ]
جمله بندی های آوین

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


نفس مامانی 14 اسفند دوسال و نیم میشی توی این مدت یعنی تقریبا" بعد از تولد دو ساگیت خیلی تغییر کردی .از وقتی هم که مهد رفتی داری سعی میکنی مستقل بشی ومیخواهی همه کارهایت را خودت انجام بدی اون چیزی که خیلی در آن پیشرفت کرده ای جمله بندی هایت است هر حرفی که میزنی را با جمله میگی مثل قبل نیست که فقط کلمه را بگی گاهی اوقات هم کلمات را جابه جا یا متضاد اونها رو میگی. مثلا" شبها موقع خواب دوست نداری اتاق تاریک باشه برای همین به مامان به جای اینکه بگی مامان چراغ و روشن بزار میگی مامان چراغ و خاموش کن. خلاصه خیلی بامزه حرف میزنی. عسل مامانی توی مهد کودک هم دوستای بسیار زیادی پیدا کردی وهر از چند گاهی اسمهای اونها رو به زبون میاری
http://avin89.persiangig.com/DSC01766.JPG
[ پنجشنبه 1391/12/03 ] [ 18:34 ] [ مامان آوین ] [ ]
آوین وکتاب نی نی عسلی
http://avin89.persiangig.com/ptree.gif
عسل مامانی که خیلی به کتاب خوندن وتماشای تصویر آنها علاقه داری مخصوصا" کتابهایی که مامانی مطالعه میکنه.ولی کتابهایی رو که خودت هم داری وخیلی دوست داری به خصوص همین کتاب نی نی عسلی نمیشه یه شب یا ظهر بخوای بخوابی بدون خواندن ان کتاب .الان به علت تکرار کتاب همشو تقریبا" حفظ شدی ولی باز هم شبا میگی مامان نی نی عسلی بخون. دختر باهوش مامان با اینکه دو هفته است که رفتی مهد ولی تونستی بعضی رنگها رو یاد بگیری مثلا" صورتی -آبی رو میشناسی ولی به بقیه رنگها هم میگی صورتی قربونت برم مامانی که اینقدر زود همه چیزو یاد میگیری

نی نی عسلی من کجاست؟

صبح شده نی نی عسلی بیدار شده از خواب ناز

بلند میشه تا که بره یه سفر دور ودراز

پیشی دیگه من نمی خوام پستونک وشیشه شیر

بیا اگه تو دوست داری پستونک منو بگیر

راه میره نی نی عسلی مثل پیشی چهار دست وپا

میره میره تا میرسه کنار اسباب بازیها

خفاشه میگه صبح بخیر کجا میری نی نی عسلی

می خوام برم مسافرت به مامانم نگی ولی

نی نی همین جوری میره تا میرسه کنار در

خرگوشه فریاد میزنه با مامانت برو سفر

من اومدم قورباغه ها سلام سلام مرغابیا

نی نی عسلی برو خونه با مامانت بیرون بیا

حرفای مرغابیا رو نی نی عسلی گوش نمیده

از خونه حالا دور شده کنار جنگل رسیده

چقدر قشنگه اینجاها فکر میکنم که جنگله

اینه کیه اقا سنجابه اونم که جغد تنبله

جغده میگه تو اومدی اینجا چکار نفهمیدم

الان میرم به مامانت همه چیزو خبر میدم

مامان میاد توی اتاق نی نی عسلی من کجاست

خفاش میگه: فکر میکنم حالا دیگه تو جنگلاس

نی نی عسلی بسه دیگه حالا دیگه برو خونه

مامان می گرده دنبالت جای تو رو نمی دونه

نی نی عسلی رو این جاها ندیدین آقا سنجانبه

نی نی تو پشت درخت گشنه شه میخواد بخوابه

نی نی عسلی خوابش میاد خسته شده خیلی زیاد

یهو صدایی میشنوه مامانمه صداش میاد

مامن میاد پشت درخت نی نی رو پیداش میکنه

آبش میده غذاش میده یه ذره دعواش میکنه

نی نی عسلی تمیز میشه قصه میگه مامان براش

قصه جنگل رو میگه نی نی به اسباب بازیهاش

دلم میخواد من ببینم جنگلو یکبار دیگه

خیلی خوبه فردا برو شیطونکه اینو میگه


http://avin89.persiangig.com/DSC01748.JPG


http://avin89.persiangig.com/DSC01751.JPG

http://avin89.persiangig.com/DSC01750.JPG

[ چهارشنبه 1391/11/11 ] [ 18:15 ] [ مامان آوین ] [ ]
روزهای مهد کودک
http://avin89.persiangig.com/snowmanglitter.gif

دختر دوست داشتنی مامان الان 5 روز است که تو میری مهد کودک روز اول فقط 2 ساعت توی مهد بودی ومن تمام مدت کنارت بودم.یک خاله دوست داشتنی به اسم خاله مهتاب هم که مربی 2تا 3 ساله هاست ولی تو اصلا" حاضر نبودی توی کلاس بمونی وهمش بیرون میامدی.تا اینکه مربی موسیقی اومد تو خوشحال روی صندلی کنار بچه ها نشستی ودر عین حال هم حواست بود که من از کنارت نروم .روز دوم به علت اینکه مامانی خیلی کار داشتعمه مریم اومد وتوی مهد پیشت بود باز هم به جای اینکه تو کلاس کنار خاله ومهتاب وبچه ها باشی ترجیح دادی با عمه مریم بازی کنی بعد که عمه رفت تو نیم ساعت تنها بودی وبعد هم دایی نیما اومد دنبالت به محض اینکه میدیدی کسی کنارت نیست بلافاصله عکس العمل نشان میدادی تا اینکه روز سوم تنها رفتی مهد از همان دم در با سلام وارد مهد شدی ورفتی ولی این حالت 2 ساعت بیشتر طول نکشیده بود چون ساعت 11 تماس گرفتند که بیام دنبالت چون هی میرفتی تلفن وبرمیداشتی ومیگفتی مامان زود بیا دنبالم (الهی من قربون عسلم برم)بعد هم که گریه میکردی خودت میگفتی آوین گریه نکن الان مامانی زود میاد خلاصه که سوژه شدی توی مهد همه از کارهای بامزه تو حسابی لذت میبرند. دوست دارم عسلم.
عمه مریم وآوین در جاده سیرچ کرمان

http://avin89.persiangig.com/DSC01745.JPG
http://avin89.persiangig.com/DSC01747.JPG

[ پنجشنبه 1391/10/28 ] [ 18:59 ] [ مامان آوین ] [ ]
برف

http://avin89.persiangig.com/004.jpg


در مناطق گرمسیری وخشک که کمتر اتفاق می افته هر چهار فصل را بتوانی با هم ببینی به خصوص در کرمان که تقریبا" چند سال است که زمستانش برف را به خود ندیده. از قضا امروز صبح که از خانه اومدیم بیرون دیدیم بله باران دیشب نیمه های شب تبدیل به برف شده بود والبته کمی برف روی زمین نشسته بود . عسل مامانی هم که تا به حال برف ندیده بود وقتی یه کم برف از روی ماشین برداشتم وگذاشتم کف دستش اول دهنش و باز کرد فکر کرد خوردنیه.بعد هم که اونو گرفت تا اومد بفهمه چیه تو دستش آب شد خلاصه بالاخره فهمیدی برف چیست. قربون دختر کنجکاوم برم. دوستت رها هم با مامانش شیما چند روز پیش اومده بود پیشمون تو اول با دوستت رها حسابی دوست شدی ولی همین که خواست با اسباب بازیهایت بازی کند عکس العمل نشون دادی ولی بعدا" حسابی با هم دوست شدین وبازی کردین.

http://avin89.persiangig.com/DSC01729.JPG

http://avin89.persiangig.com/DSC01731.JPG

http://avin89.persiangig.com/DSC01732.JPG

[ پنجشنبه 1391/10/07 ] [ 18:13 ] [ مامان آوین ] [ ]
مهدکودک
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

چند روزه که تصمیم گرفتم تو عسلم رو ببرم مهد کودک .این تصمیم من وبابایی گرفتیم چون فکر کردیم تو خیلی به بچه ها علاقه داری وبا بچه ها سریع ارتباط برقرار میکنی .برای همین جستجو کردم برای پیدا کردن یک مهد خوب ولی متاسفانه هر جا که میرفتم به دلیل اینکه ظرفیتشان پر شده بود قبول نمی کردند.ولی بالاخره تونستم یک مهد خوب پیدا کنم.با مدیر مهد در مورد شرایط تو  عسل صحبت کردم ومدیر مهد هم که یک خانم بسیار فهمیده بود گفت: توصیه میکنم فعلا" به علت فصل سرما وویروسی که باعث شده همه سرما خورده باشند او را نیاورید .برای همین فعلا" مهد رفتن را گذاشتیم برای بهمن ماه. ولی الان چند روز است که تو عسلم سرما خوردی . خودت هم که میدونی با هر عطسه میگی مامان سرما خوردم یا داره بینی ام میاد که باید سریع بهت دستمال بدین وگرنه زود گریه میشی. مدتی است که جیش داری خبر میکنی فکر کنم داری یواش یواش پوشک میزاری کنار البته فعلا" فقط جیش است تا ببینیم چکار میشه برای شماره 2 انجام داد .یک صندلی کوچک داری که اونو همه جا استفاده میکنی به جز آنچه که مربوط به کارکردش که چهارپایه ارگ است. اگر میخواهی در کمد یا یخچال یا شستن دستهایت یا خیلی کارهای دیگر که دستت نمی رسد را باز کنی بلافاصله اونو میاری. همه کارهایت را میخواهی خودت انجام بدی عسل مامان.دست بزنت هم که بد نیست .کافیه از کسی خوشت نیاد یا حوصله نداشته باشی یا گاهی زیادی هیجان زده بشی اون موقع است که هر کی جلوت باشه یه توسری یا توگوشی ازت خورده . امان از تو با این کار های با مزه وعجیب وغریبت

http://avin89.persiangig.com/DSC01689.JPG
http://avin89.persiangig.com/DSC01696.JPG
http://avin89.persiangig.com/DSC01703.JPG
[ چهارشنبه 1391/09/29 ] [ 14:19 ] [ مامان آوین ] [ ]
شیرین زبانی های آوین


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

دختر قشنگم این روزها با حرکات ورفتارت وهمینطور حرف زدنت همه رو شیفته خودت کردی بماند به من وبابا.ولی بی نهایت بلا وبازیگوش شدی ومامانی نمی دونه با تو عسل باید چکار کنه مدت زیادی است که از کلمه (این چیه؟) استفاده میکنی جدیدا" کلمه تازه ای به آن اضافه شده آن هم این هست که هی می پرسی وحتما" هم باید جواب بگیری کلمه مامان (صدای چیه؟) ومن هم باید به تو بگویم که مثلا" صدای آب و.... برای مثال دیشب حوالی ساعت 3 صبح یک راننده بی انصاف در خیابان دست گذاشته بود روی بوقش وچون ما هم پنجره های رو به خیابان داریم باعث شده بود که تو بیدار بشی برای همین منو از خواب در تاریکی بیدار کردی وپرسیدی مامان صدای چیه؟ من هم که توی خواب وبیداری بودم گفتم عزیزم صدای بوق ماشین حالا بخواب

در زمینه اعلام وضعیت هوا تخصص ویژه ای پیدا کرده ای عزیزم اینکه هوا آفتاب باشد یا ابری یا بارانی را کاملا" تشخیص میدی. اگه تو ماشین بشینی و ببینی که نور آفتاب از پشت شیشه ماشین چشمت را زد بلافاصله اعلام میکنی مامان آفتابه اگه ببینی از بالای سرت داره آب می یاد میگی مامانی بارون می یاد هوا سرده مثلا" همین  دیروز که با همدیگه رفته بودیم تا روضه خوانی امام حسین را گوش کنیم وهیئتهای سینه زنی را ببینیم مردی روی همه داشت گلاب می ریخت که به طور اتفاقی روی آوین هم ریخت بلافاصله رو به من کرد وگفت مامان: بارون می یاد .

در این چند روز تعطیلی هم که حسابی شده بودی فعال مذهبی. در کنار هیئتهای سینه زنی می ایستادی وآنها را نگاه میکردی ومی خواستی همان کاری را بکنی آنها انجام می دانند از سینه زدن گرفته تا نواختن سنج وطبل و..... البته دایی نیما کلی برات طبل وسنج وخلاصه از این چیزها واست خریده بود ک باهاشون توی این چند روز سرگرم بودی.

معلم اخلاق من وبابایی هم شدی کافیه بابایی یه خورده از حد معمول بلندتر صحبت کنه اون موقع هست که آوین میگه بابا هیس دادنزن یا اگر وسیله از خودش را ببیند که دست من باشد میگه: بدش به من بزار سر جاش کار بد نکن .یا هر کسی که در خونه در میزنه ومیاد پیشمون باید حتما" داخل هم بیاد چون آوین میگه سلام بیا تو بشین .خلاصه عسلم کشتی ما رو با این شیرین زبونی هات

http://avin89.persiangig.com/DSC01675.JPG

http://avin89.persiangig.com/DSC01678.JPG

http://avin89.persiangig.com/DSC01679.JPG

[ دوشنبه 1391/09/06 ] [ 16:51 ] [ مامان آوین ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،