|
فرشته کوچولو | ||
|
[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 18:57 ] [ مامان آوین ]
۱۲ اردیبهشت مامانی تصمیم گرفت برای خاله مهتاب وخاله زهره یک هدیه کوچیک بگیره .از آنجایی که تو همیشه در حال سوال پرسیدن وکنجکاوی هستی توی مغازه موقع خرید هی می پرسیدی مامان داری چه کار میکنی ووقتی در جواب از من میشنیدی که مامان داره برای خاله زهره وخاله مهتاب چون خاله های خوبی هستن کادو میخره خیلی خوشت میومد تا اینکه بالاخره خرید کردیم ورفتیم سمت مهد کودک .وای امان از تو فینگیلی من که میخواستی دو تا جعبه بزرگ کادویی رو خودت بگیری وبماند که دقیقا" نیم ساعت طول کشید تا تونستی متقاعد بشی که اونها سنگین هستن ونمی تونی اونها را بلند کنی وفقط به گرفتن گلها رضایت دادی .خلاصه وقتی رسیدیم به در مهد کودک وخاله مهتاب اومد در مهد تو مثل گلوله پریدی توی بغلش و اومدی جملتو کامل بگی زبونت نچرخید گل و گرفتی طرفشو وگفتی خاله مبارکت باشه . خاله مهتاب که خیلی از حرکت عجولانه تو هم خوشش اومده بود وهم خنده اش گرفته بود تو رو گرفت توی بغلشو بوسید. روز معلم مبارک [ جمعه 1392/02/20 ] [ 11:22 ] [ مامان آوین ]
مادرم ای بهتر از فصل بهار مادرم روشن تر از هر چشمه سار مادرم ای عطر ناب زندگی مادرم ای شعله ی بخشندگی مادرم ای حوری هفت آسمان مادرم ای نام خوب و جاودان مادرم ای حس خوب عاشقی مادرم خوشتر ز عطر رازقی مادرم ای مایه ی آرامشم مادرم ای واژه ی آسایشم مادرم ای جاودان در قلب من مادرم ای صاحب این جسم و تن مادرم می خواهمت تا فصل دور مادرم پاینده باشی پر غرور مادرم روزت مبارک ناز من مادرم تنها تویی آواز من [ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 16:2 ] [ مامان آوین ]
۱۱فروردین به اتفاق عزیز جون ودایی نیما وخاله ها رفتیم مشهد خیلی سفر خوبی بود وبه همگی مان خیلی خوش گذشت به خصوص به تو ولی مثل همیشه که باید توی هر سفری که میریم تو مریض بشی این بار هم همینطور شد به علت اینکه هوای مشهد خیلی سرد بود یه کم سرما خوردی [ چهارشنبه 1392/02/18 ] [ 15:43 ] [ مامان آوین ]
[ جمعه 1392/01/09 ] [ 17:3 ] [ مامان آوین ]
دختر قشنگم سومین نوروز رو در کنار تو عسلم جشن گرفتیم ولی امسال تفاوتی که با سالهای دیگه داشت این بود که تو در همه چیز به من کمک کردی به خصوص چیدن سفره هفت سین. تمام تخم مرغها رو با همدیگه با گواش و اکلیل رنگ کردیم وگذاشتیم سر سفره. توی خانه تکانی اتاقت هم خیلی کمک کردی وتمام وسایل گمشته ات رو هم پیدا کردیم . سال تحویل رو پیش عزیز جون ودایی وخاله ها بودیم که خیلی خوش گذشت. دور تو مملو شده بود از کادوهایی که بهت میدادن. به خصوص خاله نوشین که طبق معمول تو رو حسابس سوپرایز کرده بود و تو نمی دونستی کدومشون باز کنی همینطور خاله ونسیم ودایی نیما وعزیز جونت وآقا جونت ومامان جونیت وعمه هات دست همشون درد نکنه. سال نو رو در کنار تو بزرگترین هدیه خداوند آغاز کردیم انشالله امسال هم سالی پر از سلامتی وبرکت وخوبی برای همه باشد عسل مامانی در کنار سفره هفت سین مهد کودک
[ دوشنبه 1392/01/05 ] [ 12:49 ] [ مامان آوین ]
صدای پای بهار برف و یخ آب شد شد زمین رنگرنگ باز دنیای ما آمد ، آمد بهار پر شد از بوی گل باز آغاز شد باز هم پهن شد سبز شد ، سرخ شد [ دوشنبه 1392/01/05 ] [ 12:34 ] [ مامان آوین ]
روز چهارشنبه ساعت 1/5 ظهر طبق معمول همیشه رفتم دنبال آوین.همیشه وقتی در باز میشد آوین می پرید توی بغلم ولی امروز اول خاله مهتابش اومد جلو ولی آوین اجازه حرف زدن به اون نداد وگفت مامان ستاره آخم کردوخاله مهتاب هم شروع کرد به توضیح دادن که آره آوین به طور اتفاقی نشسته روی پای یکی از بچه ها که از خودش کوچکتره اوهم ناخنش بلند بوده وروی صورتش وزیر پلکش وخراش داده بود خلاصه بعد هم معذرت خواهی کرد ملوسک مامان هر جا که میریم از خونه عزیز جون ومامانی جونیت گرفته تا پیش بابایی همش میگی نگاه کنین ستاره منو اوخ کرده امیدوارم هیچ وقت برات اتفاق بدی نیافته عسلم. آوین در حال کنجکاوی در وسایل مامان این هم ترفند آوین برای اینکه من چیزی بهش نگم
[ جمعه 1391/12/11 ] [ 18:58 ] [ مامان آوین ]
نفس مامانی 14 اسفند دوسال و نیم میشی توی این مدت یعنی تقریبا" بعد از تولد دو ساگیت خیلی تغییر کردی .از وقتی هم که مهد رفتی داری سعی میکنی مستقل بشی ومیخواهی همه کارهایت را خودت انجام بدی اون چیزی که خیلی در آن پیشرفت کرده ای جمله بندی هایت است هر حرفی که میزنی را با جمله میگی مثل قبل نیست که فقط کلمه را بگی گاهی اوقات هم کلمات را جابه جا یا متضاد اونها رو میگی. مثلا" شبها موقع خواب دوست نداری اتاق تاریک باشه برای همین به مامان به جای اینکه بگی مامان چراغ و روشن بزار میگی مامان چراغ و خاموش کن. خلاصه خیلی بامزه حرف میزنی. عسل مامانی توی مهد کودک هم دوستای بسیار زیادی پیدا کردی وهر از چند گاهی اسمهای اونها رو به زبون میاری [ پنجشنبه 1391/12/03 ] [ 18:34 ] [ مامان آوین ]
![]() نی نی عسلی من کجاست؟ صبح شده نی نی عسلی بیدار شده از خواب ناز بلند میشه تا که بره یه سفر دور ودراز پیشی دیگه من نمی خوام پستونک وشیشه شیر بیا اگه تو دوست داری پستونک منو بگیر راه میره نی نی عسلی مثل پیشی چهار دست وپا میره میره تا میرسه کنار اسباب بازیها خفاشه میگه صبح بخیر کجا میری نی نی عسلی می خوام برم مسافرت به مامانم نگی ولی نی نی همین جوری میره تا میرسه کنار در خرگوشه فریاد میزنه با مامانت برو سفر من اومدم قورباغه ها سلام سلام مرغابیا نی نی عسلی برو خونه با مامانت بیرون بیا حرفای مرغابیا رو نی نی عسلی گوش نمیده از خونه حالا دور شده کنار جنگل رسیده چقدر قشنگه اینجاها فکر میکنم که جنگله اینه کیه اقا سنجابه اونم که جغد تنبله جغده میگه تو اومدی اینجا چکار نفهمیدم الان میرم به مامانت همه چیزو خبر میدم مامان میاد توی اتاق نی نی عسلی من کجاست خفاش میگه: فکر میکنم حالا دیگه تو جنگلاس نی نی عسلی بسه دیگه حالا دیگه برو خونه مامان می گرده دنبالت جای تو رو نمی دونه نی نی عسلی رو این جاها ندیدین آقا سنجانبه نی نی تو پشت درخت گشنه شه میخواد بخوابه نی نی عسلی خوابش میاد خسته شده خیلی زیاد یهو صدایی میشنوه مامانمه صداش میاد مامن میاد پشت درخت نی نی رو پیداش میکنه آبش میده غذاش میده یه ذره دعواش میکنه نی نی عسلی تمیز میشه قصه میگه مامان براش قصه جنگل رو میگه نی نی به اسباب بازیهاش دلم میخواد من ببینم جنگلو یکبار دیگه خیلی خوبه فردا برو شیطونکه اینو میگه
[ چهارشنبه 1391/11/11 ] [ 18:15 ] [ مامان آوین ]
![]() دختر دوست داشتنی مامان الان 5 روز است که تو میری مهد کودک روز اول فقط 2 ساعت توی مهد بودی ومن تمام مدت کنارت بودم.یک خاله دوست داشتنی به اسم خاله مهتاب هم که مربی 2تا 3 ساله هاست ولی تو اصلا" حاضر نبودی توی کلاس بمونی وهمش بیرون میامدی.تا اینکه مربی موسیقی اومد تو خوشحال روی صندلی کنار بچه ها نشستی ودر عین حال هم حواست بود که من از کنارت نروم .روز دوم به علت اینکه مامانی خیلی کار داشتعمه مریم اومد وتوی مهد پیشت بود باز هم به جای اینکه تو کلاس کنار خاله ومهتاب وبچه ها باشی ترجیح دادی با عمه مریم بازی کنی بعد که عمه رفت تو نیم ساعت تنها بودی وبعد هم دایی نیما اومد دنبالت به محض اینکه میدیدی کسی کنارت نیست بلافاصله عکس العمل نشان میدادی تا اینکه روز سوم تنها رفتی مهد از همان دم در با سلام وارد مهد شدی ورفتی ولی این حالت 2 ساعت بیشتر طول نکشیده بود چون ساعت 11 تماس گرفتند که بیام دنبالت چون هی میرفتی تلفن وبرمیداشتی ومیگفتی مامان زود بیا دنبالم (الهی من قربون عسلم برم)بعد هم که گریه میکردی خودت میگفتی آوین گریه نکن الان مامانی زود میاد خلاصه که سوژه شدی توی مهد همه از کارهای بامزه تو حسابی لذت میبرند. دوست دارم عسلم. عمه مریم وآوین در جاده سیرچ کرمان
[ پنجشنبه 1391/10/28 ] [ 18:59 ] [ مامان آوین ]
در مناطق گرمسیری وخشک که کمتر اتفاق می افته هر چهار فصل را بتوانی با هم ببینی به خصوص در کرمان که تقریبا" چند سال است که زمستانش برف را به خود ندیده. از قضا امروز صبح که از خانه اومدیم بیرون دیدیم بله باران دیشب نیمه های شب تبدیل به برف شده بود والبته کمی برف روی زمین نشسته بود . عسل مامانی هم که تا به حال برف ندیده بود وقتی یه کم برف از روی ماشین برداشتم وگذاشتم کف دستش اول دهنش و باز کرد فکر کرد خوردنیه.بعد هم که اونو گرفت تا اومد بفهمه چیه تو دستش آب شد خلاصه بالاخره فهمیدی برف چیست. قربون دختر کنجکاوم برم. دوستت رها هم با مامانش شیما چند روز پیش اومده بود پیشمون تو اول با دوستت رها حسابی دوست شدی ولی همین که خواست با اسباب بازیهایت بازی کند عکس العمل نشون دادی ولی بعدا" حسابی با هم دوست شدین وبازی کردین. [ پنجشنبه 1391/10/07 ] [ 18:13 ] [ مامان آوین ]
![]() چند روزه که تصمیم گرفتم تو عسلم رو ببرم مهد کودک .این تصمیم من وبابایی گرفتیم چون فکر کردیم تو خیلی به بچه ها علاقه داری وبا بچه ها سریع ارتباط برقرار میکنی .برای همین جستجو کردم برای پیدا کردن یک مهد خوب ولی متاسفانه هر جا که میرفتم به دلیل اینکه ظرفیتشان پر شده بود قبول نمی کردند.ولی بالاخره تونستم یک مهد خوب پیدا کنم.با مدیر مهد در مورد شرایط تو عسل صحبت کردم ومدیر مهد هم که یک خانم بسیار فهمیده بود گفت: توصیه میکنم فعلا" به علت فصل سرما وویروسی که باعث شده همه سرما خورده باشند او را نیاورید .برای همین فعلا" مهد رفتن را گذاشتیم برای بهمن ماه. ولی الان چند روز است که تو عسلم سرما خوردی . خودت هم که میدونی با هر عطسه میگی مامان سرما خوردم یا داره بینی ام میاد که باید سریع بهت دستمال بدین وگرنه زود گریه میشی. مدتی است که جیش داری خبر میکنی فکر کنم داری یواش یواش پوشک میزاری کنار البته فعلا" فقط جیش است تا ببینیم چکار میشه برای شماره 2 انجام داد .یک صندلی کوچک داری که اونو همه جا استفاده میکنی به جز آنچه که مربوط به کارکردش که چهارپایه ارگ است. اگر میخواهی در کمد یا یخچال یا شستن دستهایت یا خیلی کارهای دیگر که دستت نمی رسد را باز کنی بلافاصله اونو میاری. همه کارهایت را میخواهی خودت انجام بدی عسل مامان.دست بزنت هم که بد نیست .کافیه از کسی خوشت نیاد یا حوصله نداشته باشی یا گاهی زیادی هیجان زده بشی اون موقع است که هر کی جلوت باشه یه توسری یا توگوشی ازت خورده . امان از تو با این کار های با مزه وعجیب وغریبت [ چهارشنبه 1391/09/29 ] [ 14:19 ] [ مامان آوین ]
دختر قشنگم این روزها با حرکات ورفتارت وهمینطور حرف زدنت همه رو شیفته خودت کردی بماند به من وبابا.ولی بی نهایت بلا وبازیگوش شدی ومامانی نمی دونه با تو عسل باید چکار کنه مدت زیادی است که از کلمه (این چیه؟) استفاده میکنی جدیدا" کلمه تازه ای به آن اضافه شده آن هم این هست که هی می پرسی وحتما" هم باید جواب بگیری کلمه مامان (صدای چیه؟) ومن هم باید به تو بگویم که مثلا" صدای آب و.... برای مثال دیشب حوالی ساعت 3 صبح یک راننده بی انصاف در خیابان دست گذاشته بود روی بوقش وچون ما هم پنجره های رو به خیابان داریم باعث شده بود که تو بیدار بشی برای همین منو از خواب در تاریکی بیدار کردی وپرسیدی مامان صدای چیه؟ من هم که توی خواب وبیداری بودم گفتم عزیزم صدای بوق ماشین حالا بخواب در زمینه اعلام وضعیت هوا تخصص ویژه ای پیدا کرده ای عزیزم اینکه هوا آفتاب باشد یا ابری یا بارانی را کاملا" تشخیص میدی. اگه تو ماشین بشینی و ببینی که نور آفتاب از پشت شیشه ماشین چشمت را زد بلافاصله اعلام میکنی مامان آفتابه اگه ببینی از بالای سرت داره آب می یاد میگی مامانی بارون می یاد هوا سرده مثلا" همین دیروز که با همدیگه رفته بودیم تا روضه خوانی امام حسین را گوش کنیم وهیئتهای سینه زنی را ببینیم مردی روی همه داشت گلاب می ریخت که به طور اتفاقی روی آوین هم ریخت بلافاصله رو به من کرد وگفت مامان: بارون می یاد . در این چند روز تعطیلی هم که حسابی شده بودی فعال مذهبی. در کنار هیئتهای سینه زنی می ایستادی وآنها را نگاه میکردی ومی خواستی همان کاری را بکنی آنها انجام می دانند از سینه زدن گرفته تا نواختن سنج وطبل و..... البته دایی نیما کلی برات طبل وسنج وخلاصه از این چیزها واست خریده بود ک باهاشون توی این چند روز سرگرم بودی. معلم اخلاق من وبابایی هم شدی کافیه بابایی یه خورده از حد معمول بلندتر صحبت کنه اون موقع هست که آوین میگه بابا هیس دادنزن یا اگر وسیله از خودش را ببیند که دست من باشد میگه: بدش به من بزار سر جاش کار بد نکن .یا هر کسی که در خونه در میزنه ومیاد پیشمون باید حتما" داخل هم بیاد چون آوین میگه سلام بیا تو بشین .خلاصه عسلم کشتی ما رو با این شیرین زبونی هات [ دوشنبه 1391/09/06 ] [ 16:51 ] [ مامان آوین ]
دخترقشنگم در حال حاضر که یک ماه وبیست روز از تولد دو سالگیت میگذره پیشرفتهای قابل توجهی کردی البته توی بعضی چیزها .جمله بندی کلمات بسیار عالی است گرچه تمام سعیت را میکنی که بتونی کلمات را درست بیان کنی که این از چهره ات زمان بیان آنها کاملا" معلوم است ولی یه کم مشکل داری. مثلا" حرف (ف) رو نمی تونی بگی به جای اون از (س) استفاده میکنی مثلا" اسم دختر همسایه را که خیلی هم دوست داری به جای فرناز میگی سرناز یا به جای (ن) از (ل) استفاده میکنی میگی بابا لاصر یا مامان لهمه طبل کوچیک مال منه همیشه دام دام میکنه وقتی که میزنم رو اون صداش میره به آسمون بوق بوق بوق ماشین میاد بالا میره پایین میاد دنبال هم قطار میشن مسافرا سوار میشن دستت به دستگیره درها میرسه برای همین خودت اونها رو باز وبسته میکنی معنی کلماتو کامل درک میکنی ومیفهمی مثلا" چند روز پیش که بارون میومد دستتو از پنجره بیرون میبردی میگفتی مامان بارون میاد یا وقتی که ازت خواهش میکنم که بری توی صندلیت یا دستشویی جیش کنی میفهمی ولی نمی خواهی این کارو انجام بدی چون عروسکتو میشونی رو صندلی میگی نی نی پی پی کن [ سه شنبه 1391/08/02 ] [ 14:2 ] [ مامان آوین ]
عسلم دیروز عصر به اتفاق خاله نوشین ودوستاش رفتیم بازدید آتشکده زرتشتیان کرمان .خاله نوشین به خاطر کلاسهای جهانگردی این هفته بازدید از محل زرتشتیان داشت ما هم بهش پیشنهاد دادیم که اونو همراهی میکنیم البته تو خیلی کنجکاوی میکردی وهمش دوست داشتی به اشیای عتیقه دست بزنی ولی اون چیزی بیشتر باعث شده بود که تو خوشت بیاد حوضچه پر از آب وپر از ماهی بود وتو همش اونجا در حال غذا دادن به ماهیها بودی وای خدا از دست تو که عاشق آبی شمایل اهورامزدا آتشکده که باید همیشه ذغال آن قرمز وآماده باشد خسته وگرسنه [ پنجشنبه 1391/07/13 ] [ 16:42 ] [ مامان آوین ]
عسل مامانی دیروز عصر با همدیگه رفتیم به نمایشگاه گل وگیاه که در پارک مادر باز شده بود خیلی خوشت اومده بود ولی چون خیلی شلوغ بود ومن میترسیدم که تو گم بشی مجبور بودم بغلت کنم ولی تو همش میخواستی خودت بری وهمه جاها رو ببینی .جایی که خیلی جالب بود غرفه مربوط به نقاشی روی صورت بود که تو اول خیلی استقبال کردی نشستی روی صندلی وخانم نقاش هم وسایلاشو باز کرد وشروع کرد به کار کردن ولی نمیدونم چی شد که یه دفعه ترسیدی وشروع کردی به گریه کردن ونذاشتی که ادامه بده در نتیجه کار خانم نقاش نا تمام ماند ولی باز یه علامت روی صورتت گذاشت شب که اومدیم خونه هی توی آینه نگاه میکردی و میگفتی: آخ شده [ شنبه 1391/07/08 ] [ 18:5 ] [ مامان آوین ]
جند روز پیش به توصیه یکی از دوستان جهت کنار گذاشتن این عروسک از گول زنک او را به پارک بردم از اونجایی که خیلی گربه دوست داره تا به یک گربه رسیدیم بهش گفتم عزیزم بیاد گول زنکتو بدیم به پیشی که بخوره بلافاصله اونو انداخت جلوی گربه من هم خوشحال از اینکه تموم شد امان از وقتی که عسلم بخواد فیگور برای عکس بگیره
[ دوشنبه 1391/06/27 ] [ 19:14 ] [ مامان آوین ]
عزیز دل مامان تولد دوسالگیت یا به عبارتی ۲۴ ماهگیت مبارک . عسل مامان قبل از آمدن مهمانها آوین وکیک تولد ۲ سالگی که کفشدوزکه کنجکاویهای آوین درباره فشفشه کیک تولد آوین در حال بریدن کیک تولد [ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 18:49 ] [ مامان آوین ]
عسل مامانی امروز با همدیگه یکسر رفتیم پیش دکتر تا ببینم چه پیشرفتهایی داشتی ولی طبق معمول زیاد امیدوار کننده نبود [ جمعه 1391/06/03 ] [ 22:33 ] [ مامان آوین ]
عسل مامانی ۲۳ ماهگیت مبارک [ دوشنبه 1391/05/16 ] [ 16:25 ] [ مامان آوین ]
عزیزم این اسمیه که جدیدا" من و بابایی روی تو گذاشتیم آن هم به خاطر علاقه بسیار شدیدی که به آب داری اگه از صبح تا شب تو رو توی یک حوضچه آب بزارن باز هم خسته نمیشی ودوست داری اونجا آب بازی کنی .دوهفته پیش که رفته بودیم مسافرت تو همش توی استخر هتل بودی وهمش آب بازی میکردی بعد هم که بعد از چند ساعت می خواستیم بیاریمت بیرون عصبانی میشدی وجیغ میزدی ومی خواستی بازهم بمونی اینه که من وبابایی بهت میگیم مرغابی
[ یکشنبه 1391/05/08 ] [ 12:29 ] [ مامان آوین ]
عسلم این روزها خیلی کنجکاوی میکنی ودلت میخواد همه چیز رو خودت تجربه وکشف کنی. در حال حاضر تمام کمدهای خونه را از کابینتهای اشپزخونه گرفته تا کمدهای دیگر اتاقها کامل میدونی در اونها چی هست وچی نیست ووقتی هم که بهت میگم مثلا" فلان چیز رو میخوام جلوتر میری جلو ودر اون کمد رو باز میکنی .یا وقتی میگم آوین بریم به ماهیها غذا بدیم میری خودت غذاها برمیداری دستت رو باز میکنی تا من بریزم تو دستتو شما خانوم خانوما بهشون غذا بدی . یا خودت لباس کثیفاتو می اندازی تو ماشین لباسشویی وخلاصه خیلی چیزهای دیگه هم هست اما جالبترینشون دو روز پیش بود که تازه فهمیدم که تو خیلی شبیه مامانی هستی .من توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم تو هم داشتی همون وسط آشپزخونه بازی میکردی که شروع کردی به بهانه گرفتن وتا حدودی داد وبیداد کردن من اول فکر کردم که مثل همیشه میخوای بیای بغل مامانی و من هم گفتم کار دارم برو بیرون ولی دیدم تمومی نداره سروصدا کردنش وهی داره یه چیز رو نشون میده ومیگه نگاه وگریه. دیگه کلافه شدم نشستم کنارش گفتم چی می خوای که یکدفعه با انگشتای کوچولوش روی در کابینت رو نشون داد که داشت که سوسک ریز راه میرفت وچون قبلا" هم دیده بود که من از دیدن سوسک عکس العمل نشون داده بودم اون هم دقیقا" همین کار رو انجام داد خلاصه این روزها این طوطی مامان همه چیز رو عین یک ضبط صوت در حافظه اش ضبط میکنه واونها رو تکرار میکنه هم حرکات وهم کلمات رو واین نشون میده که عسلم داری خانومی میشی واسه خودت .۲۲ ماهگیت مبارک عسل مامان وبابا [ چهارشنبه 1391/04/21 ] [ 17:2 ] [ مامان آوین ]
دختر قشنگ ونازم یکی از کلماتی که این روزها خیلی به کار میبری گفتن کلمه این چیه؟ است هرجا که میریم هی با دست نشون میدی و میپرسی این چیه .دیروز عصر با همدیگه رفته بودیم توی یک لوازم خانگی فروشی وفروشنده هم یک دختر خیلی مهربون بود من در عین حال که حواسم بهت بود تا نکنه دسته گلی به آب ندی داشتم جنس مورد نظرم رو نگاه میکردم تو هم که از بزرگی مغازه خوشت اومده بود [ چهارشنبه 1391/04/14 ] [ 0:4 ] [ مامان آوین ]
یکی از اهدافم برای ساخت این وبلاگ ثبت لحظات وخاطراتی از عسلم هست که شاید در چند سال آینده هیچ کدامشان را به خاطر نیاورم. عروسکم کارهایی که انجام میدهی گاهی اوقات خیلی خنده دارهستن وگاهی هم خیلی خطرناک به حدی که مامانی را به مرز سکته میرسونی. دیشب بعد از اینکه از منزل عزیز جون به خونه اومدیم بابا چون بیرون کار داشت ما رو رسوند ورفت . من هم چون از عصر لباس تو لباسشویی انداخته بودم اونها رو توی سبد انداختم تا ببرم روی بند لباسی توی راه پله آویزون کنم تو هم همراه مامان اومدی ومشغول بازی با واکس کش بودی وقتی که لباسها تموم شد وداشتم می اومدم پایین تو فوری جلوتر از من رفتی داخل وتا اومدم متوجه بشم در خونه رو بستی . [ دوشنبه 1391/03/15 ] [ 19:44 ] [ مامان آوین ]
ای پدر ای با دل من همنشین ای صمیمی ای بر انگشتر نگین
ای پدر ای همدم تنهاییم آشنایی با غم تنهاییم ای طنین نام تو بر گوش من ای پناه گریه ی خاموش من همچو باران مهربان بر من ببار ای که هستی مثل ابر نو بهار
در صداقت برتر از آیینه ای در رفاقت باده ای بی کینه ای ای سپیدار بلند و بی پایدار می برم نام تو را با افتخار
هر چه دارم از تو دارم ای پدر ای که هستی نور چشم و تاج سر رحمت بارانی روشن تبار مهربانی از مانده یادگار
ای پدر بوی شقایق می دهی عاشقی را یاد عاشق می دهی با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر هر چه دارم از تو دارم ای پدر
پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته
ای که از دم نفس هات هستی من جان گرفته |
||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||